تبليغاتX
میمیرم برات
میمیرم برات
عشق جست و جوی سوسوی ضعیفی در آسمان پهناور چشمان توست!
تقدیم به تو ای بهترینم ...

تقدیم به عزیزترینم ...

 

من هميشه گرماي بدنت و ، آرامش وجودت و كم دارم .

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرومو رو شونه هات

 

بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه هاي تو مطمين ترين تكيه گاه واسه این دل

 

عاشقه ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و

 

ببوسمت ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو تو

 

آغوشت بگيري آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بي قرار ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلي برخوردم تو كمكم كني آخه

 

من به جز تو كسي رو ندارم كه دلش برام شور بزنه ...

اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه با تك تك سلولهاي بدنم

 

عجين بشي.

 

آرزوي من اينه ميدونم چيز زيادي از خدا خواستم ولي چيكار كنم دله ديگه كاريش

 

نميشه كرد ...

 

يعنی ميشه؟ ميشه که يه روز ببينمت؟ ميشه به آرزوم برسم؟ .. به تو كه تمام

 

زندگيم هستي... تو هم همينو ميخوای. ميدونم...

 

من بهت ايمان دارم...

 

         و ای کاش می دانستی در این لحظات لب های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 13:23 توسط دو عاشق |
نازنينم ، تو منو از نو بنا کن ...

 

بر دو چشمان تو سوگند در تمام ملک هستی
اولين عشقم تو بودی آخرين عشقم تو هستی
سر زده همچون ستاره در شب تنهايی من
همچو باران بهاری تن کشيدی روزگاری، در حريم شوره زاری
در قلب سردم زد جوانه، گلهای خودروی ترانه
شیرين ترين افسانه ها پر شد ز ما در خانه ها، قصه های عاشقانه
می ماند از ما اين ترانه بر روی لبها جاودانه
در قهطی عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه
بعد ما در اين زمانه
آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بميرم، مهربان من
آمدم ای نازنينم تا به جبران گذشته سر ز پايت بر نگيرم، همزبان من
آمدم تا آنکه باشم تکيه گاه خستگی هات، ای گل نيلوفر من
تا سحرگاهان بپيچد عطر گرم بازوانت در حريم بستر من، مهربان من
در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن
ترک آن افسانه ها کن مهربانی را صدا کن اين تو و من را رها کن
نازنينم، تو منو از نو بنا کن

 

Just For You

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 21:7 توسط دو عاشق |
عشق یعنی ...

 
عشق یعنی لایق مرضیه شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی خواستن، له له زدن

عشق یعنی سوختن، پر پر زدن

عشق یعنی سالهای عمر سخت

عشق یعنی زهر شیرین،بخت تلخ

عشق یعنی با خدایا ساختن

عشق یعنی چون همیشه باختن

I Love You

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 21:2 توسط دو عاشق |
بده دستات رو به من ...

   تقدیم به مرضیه جوووووووووووووونم   

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم  

دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم  

دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم 

دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم  

دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم  

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم 

دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم 

دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند 

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به

دوش کشم 

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 19:18 توسط دو عاشق |
نوروزتان مبارک ...

 نوروز  ۱۳۸۶  رو پیشاپیش به همتون تبریک میگیم !

امیدواریم سال نوی خوبی داشته باشید ... پر از خوشی ... پر از سلامتی ... پر از موفقیت ... پر از

آرزو ... پر از عشق ...

..

نوروز 1386 مبارک !!!

..

.....نوروزتان مبارک.....

 

                                                                                                  مرضیه و حجت 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 23:37 توسط دو عاشق |
تقدیم به گلکم ، مرضیه جون ...

 

تقدیم به بهترینم مرضیه جان!

 

 گلم ، دوستت دارم !!!

 

.................عاشقانه تا ابد دوستت دارم .................

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 23:20 توسط دو عاشق |
انتظار

 

آبی قشنگ من! بهارهای طلايي بسیاری آمدند و رفتند و من هنوز روي تك‌صندلي زیر بید مجنون تنها نشسته‌ام وآمدنت را انتظار مي‌كشم. نگاهی بینداز و تپش قلب مرا ببین كه به شوق دیدنت چقدر آرام و متین مي‌زند.بيا تا با من روي صخره‌هاي سنگی ساحل بنشيني و سکوت نجواگر موج‌هاي دریا را تماشا كني.

و غروب كه مي‌شود محو سرخی خورشید شوي

و آنوقت عاشق شویم.

سخت است.

مي‌دانم...

مي‌داني...

 !!!! booooooooooooss

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 23:9 توسط دو عاشق |
کودک و خدا

 

کودکی اماده تولد بود.نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید.اما من به

این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .او از تو نگهداری

خواهد کرد

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه:اما اینجا در بهشت .من هیچ کاری جز خندیدن و اواز

خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد ز. تو عشق او را احساس

خواهی کرد و شادخواهی ماند

کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها را نمیدانم؟

خداموند او را نوازش کرد:فرشته تو .زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در

گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواند داد که چگونه صحبت کنی

کودک سرش را برگرنداند و پرسید:شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من

محافظت خواهد کرد؟

قرشته ات از تو محافظت خواهد کرد.حتی اگر به قیمت جانش تمام شود

کودک با نگرانی گفت :اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زدو گفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من

را خواهد اموخت گرچه همیشه در کنار تو خواهم بود

در ان هنگام بهشت ارام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد.کودک میدانست که باید به زودی

سفرش را اغاز کند. او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا!اگر من باید همین حالا برم لطفا

نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :نام فرشته ات مرضیه است.حالا میتوانی او را صدا بزنی...

مرضیه جان دوستت دارم ...

بار دیگر متولد شدم

و چشم به آسمان باز کردم

نگاهم را در نگاهش دوختم

و خود را آغاز کردم

آغازی كه پایانش

همانند آغازی دگر است

لحظه ایست،ولی

بي‌انتهاست....

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 22:55 توسط دو عاشق |
مانند همیشه ای کاش .......

کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود.

دو تا چشمات پر از اندوه ....واسه دل شکستگیم بود.

آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه .

تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه .

واسه چس خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم ؟!

قول می دم با داشتن تو  هیچ غمی نداشته باشم .

همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه می شه ......

"عشق تو " و "بودن با تو" ......دو نیاز زندگیشه

پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقیرن .

خوبه وقتی نیستی پیشم ....اونه دستامو می گیرن.

راز عشق منو هیچ کس غیر مهتاب نمی دونه .

تنها شاهد واسه غصه ،گریه . تنهائیم اونه.

وای اگر من این نبودم ،کاش می شد پرنده باشم .

تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها  شم ...

یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت .

برسم به اونه ی تو  بگیرم سر زیر بالت.

زندگی رنگ خدا بود ...اگه تنها تو رو داشتم .

اگه میشد واسه گریه رو شونت سر می گذاشتم.

" تقدیم به حجت عزیزم ......مهربونم تا ابد دوستت دارم ...."

                                                                                        "مرضیه ی تو "

 

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 19:10 توسط دو عاشق |
زندگی..

زندگی شاید یک خیابان داراز است

که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد .

زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد .

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد .

یا شاید عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد

و به رهگذری دیگر با لبخندی می گوید :" صبح به خیر "

زندگی شاید آن لحظهی مسدودی است

 که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد.

و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظامت خواهم آمیخت.

آه......

سهم من این است . سهم من این است .....

سهم من آسمانی ست که آویختنپرده ای آن را از من می گیرد ......


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 18:42 توسط دو عاشق |
تقدیم به بهترینم ...

 

آن روز که تو را دیدم وبه آن نگاه پرخروشت دل باختم

غربت چشمانت را چه آشنا یافتم

آن نگاه با من غریبه نبود

نگاه تو را در امتداد رویاهایم دیده بودم ...

وآن روز که نگاهم به نگاهت پیوند یافت قلب بیمار اما عاشقم به تپش افتاد ومن...

ومن زندگی دوباره را با عشق تو یافتم...

ای زندگانی من ...

ای همه وجود من...

ای آغاز وپایان من ...

با تمام وجود ترانه دوست داشتن تو را فریاد می زنم..... 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 14:4 توسط دو عاشق |
..................................

دلم به وشعت آسمان ها و زمین گرفته ......آن چنان غریب و تنها شده ام

 که سرمای آن تا استخوانم را می سوزاند.

حال عجیبی دارم . مانند غریبه ای گمراه هستم که بر سر یک دو راهی

هاج و واج به اطراف نگاه می کند و نمی داند در پی چیست ؟؟؟؟؟؟

به کجا می رود و از این زندگی چه می خواهد.......؟

غریبم با خودم با عشقم  با زندگیم .

چه روزهای بدی ......کاش هر چه سریعتر طوفان زمان این روزها را با خود

به درک می برد.

بدنم زیر بار غصه ها و جدائی ها خرد شده است ....

تنها امیدم به دستان پر برکت خداوند است که برایم از آسمانش قطره ای

از آرامش و آسایش خویش را بفرستد.

یعنی امکان دارد؟ واقعا می شود؟ میشود که طعم آرامش را بچشم..!

می شود آسوده سر بر بالین بگذارم و روزگار درازی را در عشق طی کنم؟

بغض گریه گلویم را آن چنان فشار می دهد که احساس خفگی تمام

وجودم را در خود فرا گرفته است.

نمی دانم که چه خواهد شد و دست روزگار کتاب زندگیم را چگونه ورق

خواهد زد . اما کاش ،کاش می شد آرام باشم و غم ها را از دلم دور

بگردانم . کاش به آرزویم برسم و معنای زندگی را درک کنم.....

کاش...................و ای کاش...............

         برامون خیلی دعا کنید ...!

   ازتون خواهش می کنم برام دعا کنید.


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 20:24 توسط دو عاشق |
نام تو ...

 

نام تو را می نویسم

با  مَـــدّی  بلنــــــــــــد

و  اضافه می کنم :

« ضرورت دارد با مَـــدّ  بخوانند »

...

... 

می خواهم جهان

نَــفَـس کم بیاورد

در بردنِ نامت

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 21:46 توسط دو عاشق |
سیب ...

 

تو به من خندیدی 

 و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیدم 

 باغبان از پی من تند دوید   

 سیب را دست تو دید    

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

  و تو رفتی

 و هنوز ... 

سال هاست که در گوش من آرام آرام  

خش خش گام تو تکرار کنان

 می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم 

 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!! 

 

 و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

 تو به چه دلهره از باغچه همسایه 

 سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید 

 ونمی دانستی

 باغبان  

 پدر پیر من است

  من به تو خندیدم 

 تا که با خنده خود 

پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم 

 بغض چشمان تو لیک

 لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ... 

دل من گفت برو

  چون نمی خواست به خاطر بسپارد

  گریه تلخ تو را 

 و من رفتم 

و هنوز 

 سال هاست که در ذهن من آرام آرام 

 حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان

می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم

 که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 21:40 توسط دو عاشق |
عزیزم تولدت مبارک ........

 

هشتم بهمن سال ۱۳۸۵

امروز ، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا مي‌خواهد.

اگر تو نبودی عشق به چه کار می آمد و بهشت را شب و روز برای که می آراستند؟

اگر تو نبودی من همچنان در کوچه های بی مهتاب ازل محصور می ماندم و قدم بر زمین نمیگذاشتم.

اگر تو نبودی چه کسی دلتنگی و انتظار را به من می آموخت و کدام دست موهایم را نوازش میکرد؟

اگر تو نبودی چه کسی خورشید ها را در سینه ام می کاشت و الفبای دوست داشتن را بر زبانم می گذاشت؟

اگر تو نبودی چه کسی برایم از کودکی ستاره ها قصه می گفت؟

اگر تو نبودی چه کسی مرا با پروانه های عاشق آشنا میکرد؟

اگر چشمان تو نبود، اگر دستان تو نبود، اگر صدای دلنشین تو نبود، اگر لبخند تو نبود، بند بند تنم از هم می گسست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگهایم نمی نشست.

نازنينم، ستاره بی غروب من،

بهانه ای برای نوشتن و سرودن. چشمهای زیبای تو همیشه در خاطر من است .

منی که  تمام هستی ام و تمام زندگی ام تو هستی ..

و آرزوی بزرگم قشنگترين و زيباترين خواستني هاست براي تو

دوستت دارم ،حتی از خورشید و ماه بیشتر .حتی از زندگی وجوانه های سبز بیشتر ...

 

                 تولدت مبارک !!!

 

مرضیه جان!!

برای تو که اولین حکایت بی انتهای عشقم هستی می نویسم که دوستت دارم و 18 شاخه گل رز سرخ را در سبدی آکنده از صفا به همراه قلب مملو از عشقم تقدیم تو میکنم و 18 کبوتر سفید را در آسمان عاشقان رها میکنم تا همگی 8 بهمن ، زادروز سبزت را به تو تبریک گویند...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 0:1 توسط دو عاشق |
میدونی ... اگه ...

 

اگه اجازه داشتم يه رويا داشته باشم دوست داشتم رويام كنار تو بودن بود.

 

اگه مي گفتن اجازه داري تو عمرت فقط يه آرزو داشته باشي  آرزوم داشتن دستات توي دستام بود.

 

اگه بهم مي گفتن كه فقط مي توني يه جمله حرف بزني مي دونم حتمي اون جمله رو وقتي مي گفتم كه تو چشاي قهويي تو زل زده بودم مي گفتم دوست دارم.

 

اگه بهم مي گفتن مي توني فقط يه ثانيه زيبايي رو ببيني  اون يه ثانيه فقط به صورت تو نگاه مي كردم .

 

اگه مي گفتن اين آسمونوبا پرنده هاش واسه تو........!!!....... حتمي همه اونارو واسه تولدت بهت هديه مي دادم

 

اگه مي گفتن مي توني يه كاري كني كه هميشه شاد باشي مي گفتم كاري كنن كه هيچ موقع ابراي سياه تو چشات نشينن كه يه وقت چشاي ناز تو تر بشه و گونه هات خيس و  مي گفتم يه لبخند به قشنگي لبخندي كه موقع شاديت مي زني رو لبات به جاش بزارن ....آخه عزيزكم تو كه بهتر مي دوني شادي من تو لبخند نازنين توء

 

اگه آسمونو با ستاره هاي نازش مي دان هيچ موقع نمي گرفتم آخه چشاي تو با ستاره هاش ,واسم بسه

 

اگه مي گفتن مي توني يه چيز كم ارزشو بدي و جاش يه چيز بي نهايت ارزشمندو بگيري ا ون موقع مي گفتم جون منو بگيرن و به تو يه عمر بي نهايت طولاني بدن .....

 

... مرضیه جان دوستت دارم...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 23:48 توسط دو عاشق |
رنگین کمان من ...

 

اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
           

                                        هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
                             

                                                                                              رنگين کمان من!!!

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 16:11 توسط دو عاشق |
فقط بخاطر تو ...

 

پرسید:به خاطر چه کسی زنده هستی ؟

با اینکه دلم میخواست با تمام وجود داد بزنم

بخاطر تو

بهش گفتم:بخاطر هیچ کس

پرسید:بس به خاطر چه زنده هستی ؟

با اینکه دلم میخواست با تمام وجود داد بزنم فقط بخاطر تو

با یک بغض گفتم به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم تو بخاطر چی زنده هستی ؟

در حالی اشک در چشانش جمع شده بود

گفت بخاطر کسی که بخاطر هیچ زنده است......


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 21:6 توسط دو عاشق |
بهترینم ، دوستت دارم ...

چگونه میشه لحظه ایی به تو فکر نکرد

منی که تمام لحظه هامو با تو پر کردم

در گوشه کنار لحظه های من نقش تو هست

نقش تو عمیق و بر جسته در من حک شده

نه کسی می تونه پاکش کنه نه می تونه منو از تو غافل کنه

نمی دونم عزیزم که آخر خط کجاست فقط بدون هر جا که هست

من عاشقونه تا اونجا هستم ...

تمام زیبایی ها را من در تو پیدا کردم در حرفهایت در نگاهت در

وجودت و حتی در نفسهایت..

آن چیزیی که من به آن محتاجم به آن نیاز دارم و به آن وابسته ام

معشوق نازنینم در تو هست و بی تو من بی هدفم ، بی انگیزه ام ، بیمارم...

بی تو من حرفهای دلم را به کی بزنم ...چگونه تاب این زندگی بی تو را خواهم داشت مهربونم؟

چگونه تحمل کنم وقتی صدایت در گوشم نمی خواند ..برای که از عشقم بگویم؟

همه چیز من نابود می شود بی تو...

بدان تا همیشه دوستت دارم...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 23:4 توسط دو عاشق |
واسه ی عشق پاکت ....

 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي ناز تو، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو
مهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني
مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن


 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 21:2 توسط دو عاشق |
خدایا ممنونم ...

 

امشب سربه سجده خواهم گذاشت. و ازخدا خواهم خواست که عشق و دوستي ما را پايدار کند

 

تا همواره ميزبان نگاه هاي دريايي تو باشم. اي مسافر آبي ؛ ابرها را مي شمارم و مي دانم

 

هميشه نهايت دلتنگي ابرها باران است......

 

خدایا چه کرده ام که اینچنین هدیه گرانبهایی به من دادی؟


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 16:1 توسط دو عاشق |
تا ابد کنارتم ...

هرگاه احساس كردي غم نفست را گرفته ....من اينجا هستم

هرگاه حس كردي در دنيا تنهايي و غريب... به من فكر كن... زيرا من هميشه اينجا

 

هستم

هرگاه هجوم خاطرات سياهت روحت را به خاك افكند...مرا صدا بزن...زيرا بي ترديد

 

اينجا هستم

 

نگارینم...

 

هر زمان از شهر غریب و بی روحت خسته شدی... بیا به خانه مان...

هرگاه دلت گرفت از اين دنيا و سايه هايش... به نزد من بيا...

زيرا من تو را به دنياي ديگري خواهم برد... جائي كه جز پاكي و نور نخواهي يافت 

مهربانم...

هرگاه الماس هاي اشك بر حرير گونه ات روان شد...آرام باش...

زيرا من آنها را با چيزي گرانبها جابجا ميكنم... با مرواريدهايي از چشمان خودم.

هرگاه از نامهرباني روزگار به ستوه آمدي... مرا بخوان...

زيرا من تمام مهربانيم را براي تو كنار گذاشته ام .

هرگاه تكه ايي از قلبت شكست ... به من بگو ... زيرا تمام تكه ها ي قلبم براي تو

 

است .

هرگاه خواستي شاپرك شوي و پرواز كني... .به من بگو تا آسمانت شوم .

هرگاه قصد جوانه زدن داشتي به من خبر بده... تا باران شوم... و بر تنت فرو ريزم .

هرگاه خستگي هايت بر شانه هاي نحيفت سنگيني كرد... با من سخن بگو...

آنگاه خواهي ديد كه چگونه معجزه ميكنم....

و چگونه تو را نه از خستگي هايت بلكه از خودت رها ميكنم...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 14:31 توسط دو عاشق |
برو ...

 

گفتی : محبت کن برو

گفتم : خداحافظ !

ولی ...

رفتم که باورت بشه دارم محبت می کنم ...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 15:8 توسط دو عاشق |
مهربانی ...

 

 

 

مهربانی را در چشمان کودکی یافتم که آبنباتش را به دریاچه انداخت تا شیرین شود...

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 15:0 توسط دو عاشق |
نیاز...

 

 تقدیم به عزیزترینم ...

 

من هميشه گرماي بدنت و ، آرامش وجودت و كم دارم .

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرومو رو شونه هات

 

بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه هاي تو مطمين ترين تكيه گاه واسه این دل

 

عاشقه ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و

 

ببوسمت ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو تو

 

آغوشت بگيري آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بي قرار ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلي برخوردم تو كمكم كني آخه

 

من به جز تو كسي رو ندارم كه دلش برام شور بزنه ...

اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه با تك تك سلولهاي بدنم

 

عجين بشي.

 

آرزوي من اينه ميدونم چيز زيادي از خدا خواستم ولي چيكار كنم دله ديگه كاريش

 

نميشه كرد ...

 

يعنی ميشه؟ ميشه که يه روز ببينمت؟ ميشه به آرزوم برسم؟ .. به تو كه تمام

 

زندگيم هستي... تو هم همينو ميخوای. ميدونم...

 

من بهت ايمان دارم...

 

         و ای کاش می دانستی در این لحظات لب های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم...

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 15:3 توسط دو عاشق |
من و تو ...

 

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد

نه آبی، نه شرابی.

دیگر بوسه های صبحگاهی نخواهند بود

و تماشای غروب از پنجره نیز.

تو با خورشید زندگی می کنی

من با ماه

در ما ولی فقط یک عشق زنده است.

برای من، دوستی وفادار و ظریف

برای تو پسری سرزنده و شاد.

اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می بینم

توئی که بیماری ام را سبب شده ای.

دیدارها کوتاه و دیر به دیر،

در شعر من فقط صدای توست که می خواند

در شعر تو روح من است که سرگردان است.

آتشی برپاست که نه فراموشی

و نه وحشت می تواند بر آن چیره شود.

 و ای کاش می دانستی در این لحظه

 لب های خشک و صورتی رنگت را چه قدر دوست دارم ...

                                                                  

                                                                                      پابلو نرودا

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه